داستان‌های ترکمنی

داستان زیباترین افسانه ی ترکمنی: آق پامیق

پيشگفتار:
زبان و ادبيات ترکمن آنچنان غني است که اگر نگاهي به ادبيات داستاني ترکمن بندازيم، به داستانهاي زيبايي بر مي خوريم که يکي از يکي ديگر زيباتر و شنيدني تر است. در گذشته مادران براي فرزندانشان اين داستان ها را روايت مي کردند و کودکان با دنيايي از قصه هاي زيبا اين دوران رو سپري مي کردند که تا دوران بزرگسالي هم شيريني آن داستان ها را در وجودشان حس مي کنند.


در بين اين داستان ها، داستان آق پاميق يکي از معروفترين داستان هايي هست که در بين مردم ترکمن درگذشته روايت ميشده اما امروزه هيچ کدام از کودکان، نوجوانان و جوانان ترکمن نه تنها اين داستانها را نمي شنوند بلکه حتي اسمي از آنها را هم نمي دانند.
به همين خاطر سعي کردم تا داستان آق پاميق را به زبان فارسي ترجمه کنم تا نوجوانان و جوانان ترکمن با داستان هاي قديمي ترکمني بيشتر آشنا شوند. تا شايد با مطالعه ي اين داستان ها بتوانند کمي بيشتر با ادبيات داستاني ترکمني آشنا شده و در آينده به فرزندانشان تعريف کنند تا اين داستان ها در گذر زمان غبار فراموشي نگيرند و براي نسل ها باقي بمانند.

متين قزلجه

پامیق - داستان زیباترین افسانه ی ترکمنی: آق پامیق

آق پامیق

يکي بود يکي نبود، در زمان هاي قديم مردي بود که هفت پسر داشت، که همه ي آنها شکارچي بودند و چون خواهري نداشتند، در آرزوي داشتن خواهري بودند. تا اينکه مادرشان باردار شد و وقتي زمان وضع حمل مادر رسيد، پسرها مي خواستند به شکار بروند و هنگام رفتن به پدرشان گفتند:
– اگر خدا به ما خواهر داد، از در خانه عروسک آويزان کن، و اگر برادر داد تير و کمان، سپس راهي شکار شدند.
بعد از رفتنشان خواهرشان به دنيا آمد. پدرشان از در عروسک آويزان کرد. امّا پيرزن بدجنسي که در همسايگي آنها بود، از حسودي عروسک را برداشت و به جايش تير و کمان آويزان کرد. وقتي پسرها از شکار برگشتند و چشمشان به تير و کمان افتاد، با خود گفتند: «خدا به ما خواهر نداده است.» و به نشانـ? گله و شکايت به کوه رفته در غاري مسکن گرفتند و با شکار روزگار مي گذراندند.
پدر و مادر اسم دخترشان را «آق پاميق» گذاشتند و چشم انتظار آمدن پسرانشان شدند. يک روز گذشت نيامدند، يک ماه گذشت نيامدند، يک سال گذشت نيامدند، چون پدر و مادر پير بودند      نمي توانستند به دنبال پسرانشان بروند و به دخترشان هم در مورد برادرانش چيزي نگفتند، به اين ترتيب پدر و مادر از آمدن پسرانشان نااميد شدند.
ماه ها و سال ها گذشت و آق پاميق ده ساله شد. يک روز همسايه شان زنها را براي کار دسته جمعي دعوت کرد. پيش مادر آق پاميق آمد و پرسيد:
– دخترت را براي کمک مي فرستي؟
مادرش گفت: از خودش بپرسيد، اگر راضي باشد، برود.
آق پاميق هم چون دوست داشت به همسايه ها کمک کند، رفت. يکي از زناني که براي کمک آمده بود براي اينکه سر صحبت با آق پاميق را باز کند، و راز مهمي را برايش فاش کند گفت:
– هر کسي برادري دارد بالاها بشيند، هر کسي هم که برادر ندارد، پايين، دم در در کنار خاکستر اوجاق بشيند.
بعد از اين حرف آق پاميق هم بلند شد و رفت در کنار خاکستر اجاق در بين ساير دختران نشست.
پير زني به آق پاميق گفت:
– دخترم، تو برو آن بالا بشين.
– مادرجان، من که برادري ندارم.
– اگر بقيه يکي دو تا برادر داشته باشند، تو هفت برادر مثل شير داري، بالاتر بشين، بالاتر.
– پس چرا پدر و مادرم  در اين باره به من چيزي نگفتند؟

پيرزن در ادامه گفت:
– دخترم، چون پدر و مادرت پير هستند، نمي توانند به دنبال برادرانت بروند و چون مي ترسند که تو هم  به دنبال برادرانت بروي و برنگردي از گفتن اين حرف امتناء مي کنند. برادرانت در فلان غاري در کوهي زندگي  مي کنند. اگه دلت ميخواد من بهت ياد ميدم چطور مادرت رو راضي کني.
برو و به مادرت بگو، برايم قاورقا (برنج تف داده) بپز، قاورقا رو بهت ميده اما به تو با هر ظرفي داد نگير، بگو با مشتت بده، وقتي از داخل ديگ با دستانش گرفته و به تو داد مشتش را محکم بگير و نگهدار، داغي برنج را نمي تونه تحمل کنه اون موقع هرچي بپرسي بهت ميگه وگرنه بهت نمي گه.
آق پاميق به خانه برگشت. رو به مادرش کرد و گفت :
– مادرجان، سرم  خيلي درد مي کنه.
– عزيزم، چي مي خواي، برات درست کنم ؟
– مادر، کمي قاورقا برايم بپز، شايد اون موقع سرم خوب شود؟
مادرش قاورقا را آماده کرد، آق پاميق به مادرش گفت:
– مادر، وقتي که قاورقا روي آتش است بهم بده.
– مادرش قاورقا را با ملاقه اي آورد.
– نه، با دستت بده.
وقتي مادر پيرش با دستش داد، آق پاميق محکم مشت مادرش را گرفت.
– (مادرش) واي دستم سوخت.
آق پاميق از مادرش پرسيد:
– مادر، آيا من برادري دارم يا نه؟
مادرش طاقت داغيه قاورقا را نياورد:
– بله داري، اما وقتي که تو به دنيا اومدي رفتند.
– مي داني به کجا رفتند؟
– در غاري در کوه زندگي مي کنند.
آق پاميق دست مادرش را رها کرد و گفت:
– مي خواهم به دنبال برادرانم بروم.
مادر گفت:
– اگه بخواهي همين طوري بروي نمي تواني برادرانت را پيدا کني، من برايت کلوچه درست مي کنم و تو اون رو بچرخون و برو، هر کجا که رفت و ايستاد برادرانت را آنجا مي توني پيدا کني.
مادر آق پاميق يک کلوچه برايش پخت و داد. آق پاميق کلوچه رو جلويش گذاشت و شروع به چرخاندن کرد. آق پاميق گربه اي داشت که آن گربه هم پشت سرش مي آمد.
آق پاميق براي رفع خستگي در کنار راه کمي به خواب رفت. در همان موقع گربه اش گوشه اي از کلوچه را خورد. آق پاميق بيدار شد و خواست کلوچه را بچرخاند اما کلوچه نمي چرخيد و شروع  به گريه کرد.
در يک لحظه فکري به ذهنش رسيد که کمي گل درست کند و به کلوچه بچسباند. سريع گل را درست کرد و به قسمت خورده شده ي کلوچه چسباند و شروع کرد به چرخاندن کلوچه که به غاري رسيد.
داخل غار را نگاه کرد. لباسهايي پر از خون ديد و گوشت هاي زيادي که آويزان بودند. آق پاميق لباسها را شست و از گوشت غذا پخت و آماد کرد و گذاشت. يهو ديد که چند نفر مرد مي آيند و در جايي پنهان شد. برادرانش آمدند و ديدند که خانه شان مثل هميشه نيست، غذا آماده شده و لباسها شسته شده است، برادرانش غذايشان را خوردند، لباسهايشان را عوض کردند و خوابيدند و فردا صبح دوباره به شکار رفتند.
آق پاميق دوباره لباسهاي برادرانش را شست، غذا را آماده کرد و مخفي شد. برادرانش آمدند و ديدند که خانه شان از ديروز هم تميزتر شده است. باهم مشورت کردند و قرار گذاشتند که هر روز يک نفر مراقب خانه باشد تا ببينند که چه کسي خانه را تميز مي کند و غذا مي پزد. اولين نفر برادر بزرگ در خانه ماند ولي از بس که خسته بود خوابش برد. آق پاميق وقتي ديد برادرش به خواب رفته از جايي که مخفي شده بود بيرون آمد و لباسها را شست، غذا را آماده کرد و دوباره مخفي شد. برادرانش آمدند و ديدند که غذا پخته شده و لباسها هم شسته شده اند.
آنها با خودشان گفتند: چه کسي مي تواند باشد؟ ، برادر بزرگ گفت: من خوابم برده بود. فرداي آن روز برادر کوچک تر در خانه ماند. اما اين برادر هم خوابش برد، و روزهاي بعد به همين ترتيب بقيه برادرها خوابشان مي برد و شش برادر هم نتوانستند بفهمند که چه کسي برايشان غذا مي پزد و لباس هايشان را مي شورد. بالاخره کوچکترين برادر در خانه ماند و براي اينکه خوابش نبرد انگشت        سبابه اش را بريد و نمک روي آن ريخت، اصلا خواب به چشمانش نيامد. يک دفعه آق پاميق از جايي که مخفي شده بود بيرون آمد و لباس ها را شست و وقتي مي خواست غذا بپزد برادر کوچک که در خانه مانده بود خودش را نشان داد و گفت:
– فرشته هم باشي، جن هم باشي، وايستا و خودت را معرفي کن.
آق پاميق گفت:
– من نه فرشته ام، نه جن. من خواهرتان هستم.
برادر کوچک خيلي خوشحال شد که خواهري دارد بعد دوتايي شروع به غذا پختن کردند و منتظر آمدن بقيه ي برادرانشان شدند.
وقتي که برادرانشان آمدند برادر کوچک با خوشحالي خبر آمدن خواهرشان را داد و آنها از اينکه خواهرشان به دنبال آنها آمده است بسيار خوشحال شدند و غرق تماشاي آق پاميق شدند.
چند روزي گذشت، وقتي که آق پاميق مشغول جارو کردن خانه بود يک دانه کشمش پيدا کرد.   گربه اش را صدا زد ولي گربه اش نيامد و خودش آن را خورد. بعد از چند لحظه گربه اش آمد و گفت:
– چرا صدايم کردي؟
– دانه ي کشمش پيدا کردم، مي خواستم بهت بدم به همين خاطر صدايت زدم.
– کو؟ چيکارش کردي؟
– نيومدي! خوردمش.
– پس آتشت را خاموش مي کنم.
و خواست آتش را خاموش کند.
– خاموش نکن، من نمي توانم با چخماق آتش روشن کنم، دفعه ي بعد که پيدا کردم بهت ميدم و با التماس از گربه خواست که آتش را خاموش نکند.
بعد از چند روزي وقتي دوباره داشت خانه را تميز مي کرد، دانه ي سنجد پيدا کرد و دوباره گربه اش را صدا زد، اما چون باز هم گربه اش نيامد خودش سنجد را خورد. بعد از مدتي گربه اش آمد و گفت:
– چرا منو صدا زدي؟
– يک دانه ي سنجد پيدا کردم.
– کو؟
– خوردم.
گربه اش گفت: خيلي عصباني ام کردي حالا  آتش غذايت را خاموش مي کنم و آتش را خاموش کرد.
آق پاميق با سنگ چخماق خواست آتش روشن کند اما نتوانست.
چون داشت پختن غذا دير مي شد بيرون رفت و اطراف را نگاه کرد، از دور جايي را ديد که دودي بيرون مي آيد و براي اينکه آتش تهيه کند به طرف دود رفت، وقتي به آنجا رسيد در خانه را زد و با سلام وارد شد، ديوي را ديد که در خانه نشسته، ديو با ديدن آق پاميق گفت: اگر سلام نداده بودي دو تيکه و يک لقمه ي چپت مي کردم. حالا بيا و شپش هاي سرم را بردار.
آق پاميق مدتي شپش هاي ديو را برداشت و گفت: من براي گرفتن آتش آمدم و مي خواهم بروم.
ديو گفت: دامنت را بگير و روي دامن آق پاميق مقداري زغال و خاکستر ريخت و سپس مقداري آتش گذاشت و گفت برو دخترم.
آق پاميق آتش را گرفت و به راه افتاد اما آن زغال ها دامنش را سوراخ کرد و خاکسترها کم کم شروع به ريختن کرد و راهي که مي رفت را نشان مي داد. آق پاميق که از حيله ي ديو بي خبر بود، به خانه رسيد و نهار را آماده کرد. برادرانش از شکار آمدند و فردا دوباره به شکار رفتند، ولي ديو به دنبال خاکسترهاي ريخته شده آمد و به خانه ي آق پاميق رسيد و آق پاميق با ديدن ديو در را از پشت بست و نشست.
ديو دم در آمد و گفت:
– در را باز کن.
– اگر باز کنم برادرنم از من عصباني خواهند شد.
– پس يکي از انگشتانت را از لاي در بيرون بيار.
آق پاميق انگشتش را بيرون آورد و همين موقع ديو محکم انگشت آق پاميق را گرفت و با سوزني انگشتش را سوراخ کرد و خونش را مکيد و گفت: «اگر به برادرانت بگويي مي خورمت» و با ترساندن آق پاميق رفت.
آق پاميق که خيلي ترسيده بود اين موضوع را به برادرانش نگفت. از آن پس ديو هر روز مي آمد و از انگشت آق پاميق خون مي مکيد و مي رفت. به همين دليل آق پاميق روز به روز لاغرتر و ضعيف تر شد.
وقتي هم برادرانش مي پرسيدند که چي شده؟ مي گفت هيچي نيست.
برادرانش با خودشان گفتند: «بياييد بدانيم دليل اين لاغري و پژمردگي چيست» و بجاي رفتن هميشگي شان به شکار، در جايي مخفي شدند.
آق پاميق بعد از اينکه همه کارهايش را انجام داد و مي دانست که وقت آمدن ديو است در را از پشت بست و نشست. وقتي ديو مثل هميشه سر و کله اش پيدا شد و در زد، هفت برادر از هفت جا به ديو حمله کردند و ديو را کشتند. اما سر ديو گفت دوباره ديو مي شوم و بر مي گردم و غلت خورد و رفت و برادران آق پاميق به دنبالش رفتند اما بهش نرسيدند و برگشتند.
بعد از مدتي که گذشت، سر آن ديو که تبديل به چند ديو شده بود دوباره آمد و هفت برادر آق پاميق را هم کشت و گوشتشان را خورد و استخوان هايشان را انداخت. آق پاميق در زير پوست آهو مخفي شد و ديوها نتوانستند آق پاميق را پيدا کنند و آق پاميق در امان ماند و ديوها با خوردن خونهاي برادران آق پاميق به خانه ي خودشان برگشتند.
آق پاميق بعد از اينکه ديوها رفتند از زير پوست آهو بيرون آمد و استخوان هاي برادرنش را در جايي جمع کرد و با پوست آهو پوشاند و سوار بر اسب رفت تا علاجي براي زنده کردن برادرانش پيدا کند، در بين راه به پيرزني برخورد کرد.
پيرزن گفت: دخترم اگر برادرانت را ديو کشته باشد، براي زنده کردن آنان راهي هست اما بسيار دشوار است.
–  باشد مادربزرگ، سخت هم باشد بگو.
– شتري است به نام «آق مايه»، اگر از شير آن بياري و به استخوان هاي برادرانت بپاشي، آنها زنده     مي شوند. اما آق مايه اگر انسان ببيند مي خورد اما بچه اش انسان ها را خيلي دوست دارد.
آق پاميق ظرفي به دستش گرفته و به دنبال آق مايه به راه افتاد.
و بالاخره کؤشک (بچه ي آق مايه) را پيدا کرد. کؤشک با ديدن آق پاميق دوان دوان به سمت       آق پاميق آمد و آق پاميق با مهرباني آنرا نوازش کرد و در آخر ماجرا را برايش گفت.
کؤشک:
– باشه، اما اگر مادرم بفهمد هر دويمان را مي خورد، تو بيا در زير من مخفي شو و وقتي من شير       مي خورم آن را در ظرف تو مي ريزم.
آق پاميق در زير کؤشک مخفي شد. آنها به سوي آق مايه رفتند.
آق مايه غره اي کرد و گفت: بوي انسان مي آيد.
کؤشک گفت: مادرجان انسان اينجا چيکار مي کنه!
آق مايه کمي آرام شد و کؤشک شروع به خوردن شير کرد. بعد از اينکه ظرف آق پاميق پر شد،  کؤشک از مادرش جدا شد و به بهانه ي چرا کم کم از مادرش دور شد.
اما آق مايه بعد از جدا شدن بچه اش باز هم نگران شده و مواظب بچه اش بود. کؤشک به بهانه ي چرا کردن به نزديکي جايي که آق پاميق اسبش را مخفي کرده بود رفت و آق پاميق به سرعت از زير کؤشک در آمده و سوار اسبش شد، آق مايه اين را ديد و به طرف آق پاميق دويد و آق پاميق به سرعت سوار اسب شد و فرار کرد و آق مايه نتوانست به آنها برسد. آق مايه برگشت و به بچه اش گفت: « سنگ بشو اي دلبندم» و کؤشک تبديل به سنگ شد.
بعد از اينکه آق پاميق شير آق مايه را آورد، استخوان هاي برادرانش را جمع کرد و هر کدام را سرجاي خودش قرار داد اما استخوان دنده کوچک يکي از برادرانش را پيدا نکرد، با خودش گفت نکند ديوها برده باشند، هر چقدر گشت پيدايش نکرد. بقيه استخوان ها را سر جايش قرار داد و شير را به روي آنها پاشيد. برادرانش عطسه کنان بلند شدند و گفتند: خيلي خوابيديم.
آق پاميق تمام اتفاق هايي که افتاده بود را براي آنها تعريف کرد و آنها از اينکه آق پاميق اينقدر به خاطر آنها سختي کشيده بود و کار بزرگي انجام داده بود به او باليدند. اما يک استخوان دنده برادر کوچکشان کم بود. با اين حال آنها مثل قبل به شکارشان ادامه دادند.
بعد از آن آق پاميق براي هفت برادرش عروسي گرفت و برايشان عروس هاي زببايي انتخاب کرد.  برادرانش آق پاميق را خيلي دوست داشتند و اين باعث حسودي برادر زنها شد. يکي از آنها گفت: شوهرانمان آق پاميق را بيشتر از ما دوست دارند، بياييد باهم فکري بکنيم.
زن برادر بزرگ گفت: به زور در دهان و گوشهاي آق پاميق سرب بريزيم. همه ي زنها به جز زن برادر کوچک با او موافقت کردند.
زن برادر کوچک گفت: اين کار شما درست نيست و مخالف کرد.
اما زنهاي ديگر به او گفتند: «اگر بخواهي مخالفت کني به دهان و گوش هاي تو هم سرب خواهيم ريخت» و او را ترساندند بعد پيش آق پاميق رفتند و او را گرفته به زور در دهان و گوشهايش سرب ريختند و آق پاميق را لال و گنگ کردند.
آق پاميق روز به روز لاغرتر مي شد و وقتي برادرانش مي پرسيد چي شده جوابي نمي داد.
عروس بزرگتر گفت: من مي دانم چي شده.
– اگر مي داني بگو چي شده؟
– آق پاميق شوهر مي خواهد و بقيه زنها هم حرف او را تاييد کردند.
– با هر کسي مي خواهد عروسي کند آزاد است.
عروس کوچک گفت: او را روي شتري سوار و رهايش کنيم، هر کسي را که مي خواهد به پيش او مي رود.
برادرانش کجاوه اي زيبا روي شتر گذاشتند و آق پاميق را سوار و راهي اش کردند.
در همان حال پسر پادشاه و وزير براي شکار مي رفتند از دور ديدند که سياهي ديده مي شود. وقتي نزديکتر مي شوند مي بينند شتري با کجاوه اي زيبا در حال چرا است.
پسر پادشاه مي گويد: هرچي داخل کجاوه باشد براي من است.
پسر وزير مي گويد: کجاوه اش براي من است.
هر دو با اسب هايشان به سوي شتر مي روند. وقتي به شتر مي رسند مي بينند که دختري مثل ماه داخل کجاوه نشسته.
آنها گفتند: اي دختر تو فرشته هستي يا جن ؟
هيچ جوابي نشنيدند. با خودشان گفتند نکند لال باشد.
پسر پادشاه گفت اگر لال هم باشد اشکال ندارد و با او ازدواج کرد. بعد از يک سال صاحب پسري شدند. پسرشان پنج ساله شد اما آق پاميق همچنان حرف نمي زد.
پسر پادشاه با خود گفت، بايد يک زن ديگري بگيرم، نمي توانم با زن لال زندگي کنم و براي پيدا کردن زن راهي شد. آق پاميق در دلش گفت: اين بدبختي هر کجا باشم همراهم هست و جز بيچارگي چيز ديگري براي من ندارد و مشغول پختن نان شد.
پسر آق پاميق که گرسنه اش شده بود رو به مادرش کرد و گفت: مادر نان مي خواهم.
اما آق پاميق در فکر اينکه شوهرش مي خواهد زن ديگري بگيرد غمگين نشسته بود و به پسرش نان نداد. پسرش با دستش از پشت سر به مادرش تکمه اي زد و گفت: مادر، نان مي خواهم و در همين موقع سرب داخل گلوي آق پاميق افتاد و آق پاميق شروع به حرف زدن کرد و از خوشحالي خنديد.
پسرش به گوش مادرش هم زد و سرب داخل گوشش هم افتاد، آق پاميق گفت  به اون يکي گوشمم  بزن و پسر با گفتن مادر نان مي خواهم به آن گوش مادرش هم زد و سرب ها افتاد. آق پاميق سالم و مثل اولش شد. در اين موقع پسر پادشاه با زن ديگري برگشت.
آق پاميق در حال پختن شير بود و با ديدن عروس جديد شير سر رفت. زن از تازه رسيده فرياد زد: آهاي مست و حيران (بي عقل)، شيرها ريخت.
آق پاميق به اين عروس جديد از راه نرسيده و با اين سخن زهر دارش رو کرد و گفت:
گلينه باق، گلينه : (نگاه کن به اين عروس)
گله- گلمان ديلينه : (هنوز نيامده زبان درازي مي کند)
اوزي ايــِر قاشيندا : (خودش قاچ زين را چسبيده)
گؤزي اوجاق باشيندا : (نگاهش به اجاق (ديگران) است)

جارچيان جار کشيدند که زبان عروس پادشاه باز شده. پسر پادشاه وقتي ديد که زبان آق پاميق باز شده و حرف مي زند، زني را که آورده بود برگرداند و شروع به زندگي با آق پاميق کرد.
آق پاميق به اميد آمدن برادرانش براي پسرش «آلطين ساقغا»  قابي (1) از طلا درست کرده به پسرش گفت موقع انداختن قابت اين جملات را تکرار کن:
«من پسر آق پاميق ام،
خواهر زاده ي يک ياغرين ام (فاقد يک دنده)
قاب طلايي ام همه ي قابها را مي زند
به مبارکي سر هر هفت دايي ام
قاب طلايي من همه ي قاب ها را مي زند»
در اين بين برادران آق پاميق به فکر او افتاند. کوچکترين برادر که اسمش بايرام بود گفت: ما خواهري را که اين همه به ما خوبي کرده را سوار شتري کرديم و بي کس و تنها در صحرا رهايش کرديم ، حالا پنج سال گذشته، نمي دانيم زنده است يا مرده؟ بياييد برويم و پيدايش کنيم. همـ? برادرها قبول کرده، هر کدام راهي شهري شدند. برادري که يک دنده کم داشت (بايرام) به شهري رسيد. ديد پسرها دارند قاب بازي مي کنند. پسري که قابي از طلا داشت، هر بار که را مي انداخت مي گفت:
«من پسر آق پاميقام
خواهرزاده ي يک ياغرين ام
قاب طلايي من همه ي قاب ها را مي زند»

بايرام به پيش خواهر زاده اش رفته، گفت: يک بار ديگر شعرت را بخوان.
پسر آق پاميق بار ديگر قابش را انداخت و خواند:
«من پسر آق پاميق ام
خواهر زاده ي يک ياغرين ام
قاب طلايي ام همه ي قابها را مي زند
به مبارکي سر هر هفت دايي ام
قاب طلايي من همه ي قاب ها را مي زند»

دايي اش پسر آق پاميق را شناخته گفت: برويم خانه تان را نشان بده و پشت سر پسر به راه افتاد. برادر و خواهر همديگر را شناخته و بعد از احوالپرسي، آق پاميق بلاهايي که به سرش آمد را تعريف کرد. بعد از چند روزي که برادرش قصد برگشتن کرد، آق پاميق از صحرا عقرب هايي جمع کرده، هفت کيسه کوچک نقلدوني دوخت و آنها را پر از عقرب کرد، يکي از آنها را پر از نخود و کشمش کرد و  در آن فقط يک عقرب گذاشت. بعد به برادرش داد و گفت: به هر کدام از زن برادرهايم يک کيسه را بده و کيسه اي را که پر از نخود و کشمش بود را هم داد و گفت اين را هم به زن خودت بده.
بايرام به خانه برگشته و به هر کدام از زنها يک کيسه داد. زنها با خودشان گفتند که خواهر شوهرمان براي ما سوغاتي فرستاده و کيسه ها را باز کردند و وقتي دستاشان را داخل کيسه برند عقرب ها از دست هايشان نيش زدند و آنها با آه و ناله فرياد زدند و نيش عقرب آنها را تا نزديکي مرگ برد و زن برادر کوچک هم کيسه اي را که آق پاميق برايش فرستاده بود را باز کرد و ديد پر از نخود و کشمش است و فقط يک عقرب داخل کيسه است و آن عقرب انگشت سبابه اش را نيش زد و رفت و از اينکه آق پاميق برايش نخود و کشمش فرستاده بود خوشحال شد.
بايرام همه ي برادرانش را جمع کرده گفت: من آق پاميق را پيدا کردم او با پسر فلان پادشاه ازدواج کرده است و بعد ماجراهايي را که براي آق پاميق افتاده و کار زن هايشان را گفت.
برادرانش گفتند: زنهايمان را که با خواهري که اين همه به ما خوبي کرده اينطور رفتار کرده باشند را نمي خواهيم و بهتر است که آنها را از خانه بيرون کنيم و زنها را از خانه بيرون کردند و به اين ترتيب آق پاميق از برادرانش راضي شد.

زيرنويس:
1- يکي از بازي هاي محلي ترکمن ها مي باشد که در زبان ترکمني به آن «آشيق اويين» مي گويند. اين بازي مخصوص پسرها است. آشيق / بجول، يکي از هفت قطعه ي استخوان مچ پا است که در فاصله دو قوزک پا قرار دارد. اين استخوان را در تداول عام قاب مي نامند.
آشيق اويين در بين جوانان ترکمن چنان رايج بود که براي نگهداري آن، کيسه اي مخصوص  مي‌دوختند و آشيق ها را در آن نگه مي داشتند.

ترجمه:متین قزلجه

منبع:سایت بایراق /www.bayrsgh.ir

مارقوش ترکمن صحرا / www.margush.ir

دایرة المعارف جامع ترکمن‌های جهان

 استفاده از مطالب سایت فقط با درج منابع جایز است.

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

  1. واقعا کمال تشکررادارم ازاینکه قصه آق پامیق را گذاشتید .مادرمن دردوران کودکیمان این قصه ها را تعریف میکرد ومن اسم آق پامق و اوچ قیز یادم مانده بود و باخودم گفتم شاید در جستجو توی اینترنت پیدا کنم و خوشبختانه بود و کلی برایم تجدید خاطره شد باز هم تشکر موسی آتابای هستم از نورخان اباد

  2. عالی بود. در کودکی شنیده بودم ولی یادم رفته بود کلا . ممنون از شما

  3. لطفا اگر میشود فایل صوتی داستان را هم بگذارید
    خیییلی طرفدار پیدا خواهید کرد

  4. داستانهای ترکمنی را فایل صوتی با یک صدای دلنشین بشونیم شبها کودکانمان ۵ساله و ۷ساله هر شب میگن بابا برام داستان تعریف کن بخابم…

  5. م . ع
    بسیارعالی وآموزنده است برای دلبندانمان افسانه های ترکمنی تعریف کنیم قصه آق پامیق که ازمعروفیت برخورداره بسیار خاطره انگیز ودلنشینه . تشکر میکنم اززحمات شما . ولی اگه بصورت فایلهای شوتی ترکمنی تهیه بشه استقبال زیادی خوهد شد . متشکرم .
    تجدیدخاطرات دوران کودکی خودم هم بود وبه دختر۸ساله ام تعریف کردم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا